حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

/ 1 نظر / 10 بازدید
مترسک

چه غمگينم چو ميدانم که هر کس ميزند در را در خاموشي من را به دستش خنجري دارد و بر لب خنده اي و نامش دوستي ست که از راه برايم تحفه اي دارد خودش را با هزاران خود برايم ارمغان دارد چه غمگينم چو ميدانم در اين بازار آشفته عجب ارزان خريدارند انسانها انسان را.......