نویسنده : سینا . ع ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩

دختری معصوم مشغول گل فروشی بود داد میزد گلهای خوش بو دارم بیاید بخرید

از ماشین پیاده میشوم به سراغ دخترک میروم اسمش را میپرسم میگوید

اسمم سحر است 12 سال سن دارم کارم گل فروشی هست

در مورد پدر و مادرش ازش میپرسم میگوید پدرم سالهاست که فوت کرده و مادرم هم

مریض است ولی از راه کلفتی پول ناچیزی در میاره مریضی مادرش را میپرسم ازش

میگوید دکتر   به مادرم گفته باید عمل کنی رودت عفونی شده ولی چه کنم پول عمل مادرمو

چجوری در بیارم من یه دخترک گل فروش تو خیابونام پول از کجا بیارم که اگه داشتم هستیمو خرج مادرم میکردم.                             

 ازش میپرسم سحر جان دیشب غذا چی خوردی میگه

دیشب هیچی نخوردم 2 روز پیش نون پنیر خوردم بهش میگم سحرجان

وقتی دخترای هم سن و سالت را تو خیابون میبینی که شادن و میخندن و تفریح میکنن ولی تو

مجبوری روز و شب گل بفروشی وقتی دخترای هم سن و سالت را میبینی که مدرسه میرن درس میخونن

ولی تو مجبوری مدرسه نری چون مخارجش را نداری چیکار میکنی از گوشه ی چشمانش اشک جاری میشود

میگوید بعضی وقتها به خودم میگم خدا جون آخه چرا من باید اینطوری سختی بکشم  منم آدمم

میخوام زندگی کنم منم دوست دارم لباس نو بپوشم بیشتر وقتا آرزوی مرگ میکنم.